سيد محمد باقر برقعى

484

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ز شعله‌هاى حسد دامن حسودان سوخت * كه طبع من روش شاعرانه مىگيرد كلام نافذ من مثل گوهر فانيست * چو مشترى بخرد ، در خزانه مىگيرد به گلشن ادبيّات فارس « كرباسى » * هميشه گلبن شعرت جوانه مىگيرد گلشن ديوان با توام دل ميل خواب آيد همى * وصل تو ، بردن سراب آيد همى از شميم گلشن ديوان من * بوى عطر شعر ناب آيد همى آنكه لاف دوستى مىزد به من * از زبانش صد عتاب آيد همى همنشينان مجازى هيچ نيست * همنشين به كز كتاب آيد همى كرده‌هاى خويش كردى ناپسند * شرم دارى گر حساب آيد همى خسروا ، در التزام خويشتن * به كه شيرين در ركاب آيد همى سرخى رويم مكن حمل بر طرب * خون دل در من خضاب آيد همى در طهارت بگذران ، پيرى مخواه * شيب را همچون شباب آيد همى آسمانا ، نيست ماهت را حجاب * ماه من بين ، با نقاب آيد همى آن دلى كه غرق در خونابه گشت * كى به چنگ ، و يا رباب آيد همى روزگاران خوشى كز ما گذشت * پيش چشمم جز به خواب آيد همى بس‌كه مشكين بود جعد گيسويش * بوى او در رختخواب آيد همى كلبه‌ات گرم است جانا ، روشنى * صبر كن تا ماهتاب آيد همى ! آشنا و بيگانه دلم در كنج عسرت حالت ويرانه‌اى دارد * كه گنجى در ميانش گوهر يك‌دانه‌اى دارد غلام طبع خويشم من ، كه هنگام تهىدستى * نه چشمى ز آشنايى و نه از بيگانه‌اى دارد غلام همّت آنم كه هنگام سلحشورى * مسلّح با سلاح حقّ ، دل مردانه‌اى دارد قناعت پيشهء خود كردم و دست نيازم را * نسودم بر در آن كس كه آب و دانه‌اى دارد